کد خبر: 2500

تاریخ انتشار: آبان 13, 1405 - نوامبر 4, 2026

سیاوَش،پاک‌ترین و نیکوخوى‌ترین چهرۀ اساطیری ایران

در تاریخ و فرهنگ اساطیری ایران زمین ، سیاوَش،پاک‌ترین و نیکوخوى‌ترین چهرۀ است. نمادی از وفاداری ،نجابت ،توانایی و قدرت است.


پایگاه خبری _ تحلیلی سی سخت دنا” سیاوَش،پاک‌ترین و نیکوخوى‌ترین چهرۀ اساطیری ایران از این‌روى، ایرانیان همواره او را بسیار گرامى مى‌داشته‌اند و داستان اندوهبارش را بازمى‌گفته‌اند. از آن است که داستان او بازگفت (=روایت)هاى گوناگون یافته است. پاره‌اى از آنها از زبان خیّاط و درجه‌دار و جنگلبان و کشاورز و آموزگار و سرباز و پاسدار مرزى و کارگر در دهستانهایى از شهرهاى الشتر لرستان و ملایر و آباده و یاسوج و سادات دشت کهگیلویه و کازرون و پل‌ذهاب و گلپایگان و بروجرد گردآورده شده است (انجوى شیرازى، ص ۱۰۱ـ۱۳۶). داستان سیاوش، به بازگفت شاهنامه، چنین است: روزى طوس* و گودرز* و گیو* و سوارانى چند، به آهنگِ شکار گور، به دشت دغوى مى‌روند، جایى در نزدیکى توران که زمینش از خرگاهها پوشیده بوده است. در آنجا، زنى زیباروى را آشفته و سرآسیمه مى‌یابند که از پدرِ مستِ خنجر به‌دست خود گریخته بوده است. این زن که از خویشان گرسیوز برادر افراسیاب* است، پهلوانان ایرانى را نیک دلپسند مى‌افتد و هرکدام از آنان بر آن مى‌شود که او را به زنى بگیرد. پس چندوچون و ستیزه‌اى در میانشان درمى‌گیرد و سرانجام پهلوانان داورى به کاووس* (یا کیکاووس) مى‌برند. پادشاه ایران، به دیدن آن زیباى دلارا، او را شایستۀ خویش مى‌شناسد و مى‌گوید که بهترین جاى براى او مشکوى شاهى است. سیاوش از این زن زاده مى‌شود. «کودکى چون پرى که به چهره به‌سان بت آزرى» (فردوسى، ج ۲، ص ۲۰۶، بیت ۶۶) بوده است. کیکاووس او را سیاوَخْش مى‌نامد و بخت و سرنوشت او را از «شمار سپهر بلند» جویا مى‌شود و آن را آشفته و ناهمایون مى‌یابد. چندى پس از آن، رستم* به دربار کاووس مى‌آید و از او درخواست مى‌کند که سیاوش را به وى بسپارد، زیرا کسى جز او شایستۀ پروردن و آموختن سیاوش نبوده است. کاووس خواستِ پهلوان بزرگ را برمى‌آورد. رستم، به شایستگى، سیاوش را مى‌پرورد و آیین بزم و رزم و هنرهاى شاهان را یکسره بدو مى‌آموزد. سپس او را که برنایى برومند و برازنده شده بوده است، با گنجى گران به نزد کاووس بازمى‌فرستد. کاووس و دیگران از بُرزِ بالا و فرّ سیاوش و از خرد بسیار او با اندکى سال به شگفت مى‌آیند و یک هفته به سور و بزم و شادمانى مى‌نشینند. کاووس هفت سال فرزند برومند را مى‌آزماید و او را در هر کار مگر پاکزاده نمى‌بیند و فرمانرانى بر «زمین کوىْساران» را، که آن را «ماورانهر» نیز مى‌خوانند (همان، ج ۲، ص ۲۰۷ـ۲۰۸، بیت ۷۴ـ۸۲)، بدو مى‌بخشد.

هنگامى‌که سودابه* بانوى کیکاووس، دخت شاه هاماوران، که به تازى «سُعدى» نامیده مى‌شده است (ثعالبى مرغنى، ص ۱۷۱؛ مسعودى، ص ۲۳۴)، سیاوش را مى‌بیند، سخت بدو دل مى‌بازد و از مهر او، چنان مى‌شود که گویى «طراز نخ است یا نخى نهاده در پیش آتش» (فردوسى، ج ۲، ص ۲۱۲، بیت ۱۳۴). پس کسى را به نزد سیاوش مى‌فرستد و او را به شبستان شاهى فرا مى‌خواند. سیاوش مى‌گوید که «مردِ شبستان» نیست (همان، ج ۲، ص ۲۱۲، بیت ۱۳۷). سودابه به ناچار از کاووس مى‌خواهد که سیاوش را به شبستان و نزد خواهران بفرستد (همان‌جا). سیاوش، که به هرروى از خواست پلید سودابه آگاه شده است، نخست از رفتن سرباز مى‌زند، امّا سرانجام، در پى پافشارى کیکاووس، همراه با هرزْبَد سالار خواجه‌سرایان، که مردى «زدوده دل و دور گشته زبَد» (همان، ج ۲، ص ۲۱۴، بیت ۱۶۶) بوده است، بیمناک و لرزان از کردار و رفتار بد و گناه‌آمیز، به شبستان شاهى مى‌رود. سودابه «همى چشم و رویش ببوسید دیر/ نیامد ز دیدار آن شاه سیر» (همان، ج ۲، ص ۲۱۶، بیت ۱۹۳). جوان پاک و پارسا دل که مى‌داند آن مهر و دوستى «از ره ایزدى» نیست، نزد خواهران مى‌رود. سپس به سوى تخت خود باز مى‌گردد. پردگیان کاووس، شگفت‌زده از فرّ و فروغ سیاوش، مى‌گویند که او بیشتر به بَغان و ایزدان مى‌ماند تا به آدمیان . سودابه به کاووس مى‌گوید که یکى از دختران خویش را به زنى به سیاوش بدهد؛ کاووس سیاوش را به شبستان مى‌فرستد تا دخترى را به همسرى برگزیند. سیاوش که مى‌داند این هم از فریب و فسون سودابه است، مى‌کوشد که با او مهربان باشد تا مگر از گزند او برکنار بماند. پس مى‌پذیرد که دختر سودابه را به همسرى برگزیند. کاووس از پیوند سیاوش با دخترى که از سودابه داشته است، شادمان مى‌شود. سودابه سیاوش را نزد خویش مى‌خواند و آشکارا و بى‌پروا، به او مى‌گوید که هفت سال است که سخت شیفتۀ اوست، اگر کام او را برنیاورد، پادشاهى را بر او تباه خواهد کرد. سیاوش خواست او را برنمى‌آورد و مى‌گوید که دینش را به باد نخواهد داد و با پدر بى‌وفایى نخواهد کرد. سودابه، ناامید از کامیابى، جامه چاک مى‌زند و دو رخ به ناخن مى‌خراشد و مى‌خروشد و فغان برمى‌آورد و به کاووس مى‌گوید که سیاوش کام دل از من خواسته و با من درآمیخته و جامه چنین بر تنم چاک کرده است (همان، ج ۲، ص ۲۲۵، بیت ۳۳۴ـ۳۴۰). این پادشاه، که در شاهنامه نماد فرمانروایان سبکسار و خامکار است، «بَر و بازو»ى سیاوش را مى‌بوید تا دریابد که آیا اثرى از بوى تن سودابه در آن مى‌یابد یا نه . چون نمى‌یابد، درمى‌یابد که سیاوش دست بر نامادرى خویش نسوده است. با این همه، چون به سودابه بسیار دلبسته است از بیم آنکه اگر او را کیفر دهد دشمنى هاماورانیان را برخواهد انگیخت، از گناه زن خیره‌روى درمى‌گذرد.

سودابه چون خود را خوار گشته مى‌یابد، زنى آبستن از آشنایان خویش را در شبستان وامى‌دارد که دارو بخورد و کودک خود را بیفکند. دو «بچۀ اهرمن» (همان، ج ۲، ص ۲۲۸، بیت ۳۸۹، ۳۹۴) بدین‌سان افکنده مى‌شوند. سودابه آن دو را در تشتى زرّین مى‌نهد و فریاد برمى‌آورد که کودکانش را در پى کشاکش با سیاوش افکنده است. اخترشماران مى‌گویند که این دو کودک از کسى دیگرند «نه از پشت شاه و نه زین مادرند» (همان، ج ۲، ص ۲۳۰، بیت ۴۱۲). جادو زنى را که مادر کودکان بوده است مى‌یابند و او را نزد شاه مى‌برند. امّا او با هیچ بیم و نویدى راز سودابه را آشکار نمى‌کند. کاووس با موبدان راى مى‌زند و آنان مى‌گویند که تنها چاره آزمون ایزدى است و گذشتن سیاوش از آتش . هیزمى بسیار در دشت فراهم مى‌آورند و آتش در آن مى‌زنند. سیاوش، پوشیده در جامه‌هاى سپید و برنشسته بر اسب سیاهرنگ خویش از میان خرمنهاى آتش سربلند و بى‌گزند مى‌گذرد؛ آتش کمترین زیانى حتّى به جامه‌هاى او نمى‌رساند. کاووس شادمان بر تخت مى‌نشیند و بزمى بزرگ مى‌آراید که سه روز به درازا مى‌کشد. روز چهارم که فرمان مى‌دهد تا سودابه را بر دار کنند، سیاوش به خواهشگرى او را از کشتن سودابه باز مى‌دارد. در این هنگام افراسیاب سپاه به ایران مى‌کشد. سیاوش از کاووس مى‌خواهد که او را به نبرد با تورانیان بفرستد. کاووس مى‌پذیرد و رستم را به درگاه مى‌خواند. سیاوش و رستم به زابلستان مى‌روند و پس از یک ماه به رویارویى با سپاه توران مى‌شتابند و آن را درهم مى‌شکنند.

در همین هنگام، افراسیاب خوابى مى‌بیند. خوابگزاران او را از نبرد با سیاوش و سپاه ایران بیم مى‌دهند و باز مى‌دارند. افراسیاب، به آهنگِ آشتى، گرسیوز را با گنجى گران به نزد سیاوش مى‌فرستد و در پیش مى‌نهد که دست از جنگ باز دارند و مرزهاى ایران و توران همان باشد که در روزگار فریدون بوده است. سیاوش از گرسیوز مى‌خواهد که صد تن از خویشان افراسیاب را گروگان بگیرد و به ایران بفرستد. گرسیوز مى‌پذیرد و سیاوش رستم را به نزد کاووس گسیل مى‌دارد تا او را از آنچه رفته است بیاگاهاند. امّا کاووس آشتى و پیمان را نمى‌پذیرد و نامه‌اى تند و نکوهش‌آمیز به سیاوش مى‌نویسد و از او مى‌خواهد که سپاه را به طوس بسپارد و با گروگانها به نزد او بازگردد تا سر از تنشان بردارد. سیاوش که رفتار پدر را درست نمى‌داند، زنگۀ شاوران را با خواسته و گنج و گروگانها به نزد افراسیاب مى‌فرستد و از او مى‌خواهد که بگذارد تا او از توران بگذرد و راه به سرزمینى دور ببرد تا از آزار کاووس به دور باشد (نک: همان، ج ۲، ص ۲۷۳ـ۲۷۴، بیت ۱۰۸۹ـ۱۱۰۳). افراسیاب به مهر او را پذیرا مى‌شود و مى‌نویسد که او را مانند فرزند خویش گرامى خواهد داشت. سیاوش به توران مى‌رود و نزد افراسیاب هنرها مى‌نماید و رشک گرسیوز و دیگر سالاران تورانى را برمى‌انگیزد و از آن پس در توران ماندگار مى‌شود و فرنگیس* (فریگیس)، دختر افراسیاب، را به زنى مى‌گیرد و در توران شهرى شگرف و بهشتْآیین پى مى‌افکند و آن را «سیاووشْگرد» مى‌نامد. گرسیوز بدین شهر مى‌رود و از شکوه سیاوش و شگرفى شهر آن‌چنان به رشک مى‌آید که مى‌کوشد تا با فریب دل افراسیاب را بر داماد فرّخ نهادش تیره گرداند و در این کار کامیاب مى‌شود. سیاوش خوابى مى‌بیند و از سرنوشت سیاه خویش آگاهى مى‌یابد. افراسیاب با سپاه به سوى سیاوش مى‌آید و فرمان مى‌دهد تا بر سیاوش و هزار دلاور ایرانى همراه با او بتازند. ایرانیان دلیرانه مى‌جنگند و یکى پس از دیگرى به خاک مى‌افتند. سیاوش نیز که از تیر و نیزه خسته و ریشناک شده است، به زمین مى‌افتد و سردار تورانى، گروى زره، دو دستش را از پشت مى‌بندد. پس بر گردنش پالهنگ مى‌نهند و به نزد افراسیاب مى‌برند و او فرمان مى‌دهد تا به خنجر سر از تنش جدا کنند (همان، ج ۲، ص ۳۵۰، بیت ۲۱۸۰ـ۲۱۸۷). اندرز و لابۀ سپاه و پیلْسَم برادر پیران و فرنگیس بر افراسیاب کارگر نمى‌افتد و او از کشتن شاهزادۀ آزادۀ ایرانى در نمى‌گذرد. سیاوش را به دشت مى‌برند. گروى زره خنجرى آبگون را از گرسیوز مى‌ستاند و سیاوش را موى‌کشان مى‌برد و بر خاک مى‌افکند و سر از تنش برمى‌دارد. فرنگیس زبان به نفرین افراسیاب مى‌گشاید. افراسیاب چون نالۀ زار و نفرین او را مى‌شنود، به گرسیوز «بد نهان» مى‌گوید: «ز پرده به درگه بریدش کشان/ برِ روزبانان و مردم‌کشان/ زنندش همى چوب تا تخم کین/ بریزد برین بوم از ایران زمین/ نخواهم ز بیخ سیاوش درخت/ نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت» (همان، ج ۲، ص ۳۵۹، بیت ۲۳۰۳ـ۲۳۰۶). پیلسَم با برادرانش به نزد پیران مى‌شتابند و او را از آنچه رفته است آگاه مى‌کنند. پیران‌ویسه *نزد افراسیاب مى‌رود و او را از خونخواهى و کین‌ستانى ایرانیان بیم مى‌دهد و او را از کشتن فرنگیس باز مى‌دارد. بدین‌سان پور سیاوش، کیخسرو*، به پایمردى پیران، از مرگ مى‌رهد. روزى همراه با مادر به سیاووشگرد مى‌رود و مى‌بیند که، از خاکى که خون سیاوش برآن ریخته است، درختى تناور و همیشه سبز بررُسته و بر برگهاى آن، چهرۀ سیاوش نقش گرفته است و در دى‌ماه، آن‌چنان‌که گویى بهاران است، خرّم و شاداب و شکفته مى‌ماند و پرستشگاه گرامى سوگواران شده است و هر کس که براى سیاوش مى‌خواسته است گریست به زیر آن درخت بلندِ همواره برومند مى‌رفته است. گریستن بر سیاوش از آن پس آیینى فراگیر و پایدار شده است که در آن، کاروانهاى اندوه در سراسر ایرانْزمین سامان داده مى‌شود و سوگواران نوحه‌خوان، همراه با نمادها و نشانه‌هاى کهن، در شهرها و روستاها به راه مى‌افتند. آیین سوگ سیاوش در سده‌هاى نخستین ق هنوز در ایران برگزار مى‌شده است «و اهل بخارا را، بر کشتن سیاوش سرودهاى عجب است و مطربان آن سرودها را کین سیاوش گویند» (نرشخى، ص ۲۴) و نوحه‌هایى که در «همۀ ولایتها معروف» بوده است و قوّالان آن را «گریستن مغان» مى‌خوانده‌اند (همان، ص ۳۳).

از نگاه اسطوره‌شناسى، سیاوش نماد آمیختگى دانسته شده است؛ زیرا، از سوى پدر، ایرانى و اهورایى است و از سوى مادر، تورانى و اهریمنى . فرجام آمیختگان و آلودگان نیز جز مرگ نیست. سیاوش، همچون دیگر نمادهاى آمیختگى، ناگزیر از مردن است و به راستى، پیش از زادن، مرده است. فرود*، فرزند او از جریره دخت پیران ویسه، و سهراب فرزند رستم، که مادرش تهمینه* شاهدختى سمنگانى و تورانى است نیز، فرجام و سرنوشتى همانند دارند و به مرگى ناگزیر و جانگزاى و دلگداز از جهان مى‌روند (کزّازى، از گونه‌اى دیگر جستارهایى در فرهنگ و ادب ایران، ص ۹). از آن‌روى که هر کس تنها یک‌بار مى‌تواند مرد، سیاوش با مرگ بى‌فروغ و زبونانۀ خویش، که به هیچ روى سزاوار بزرگمردى دلاور چون او نیست، تنها پوربهین خود کیخسرو را از آمیختگى و آلایش و مرگ مى‌رهاند. از آن است که کیخسرو روزى در میان برف و دمه ناپدید مى‌شود و زنده به مینو مى‌رود (همو، نامۀ باستان، ج ۳، ص ۵۴۳ ؛ ج ۵، ص ۹۶۳).

همچنین سیاوش نمادى بازمانده از اسطوره‌ها و آیینهاى خدایان گیاهى شمرده شده است. در این آیینها و اسطوره‌ها، بغ‌بانوى زمین پسرى، یا دلدارى، دارد که خداى گیاهى است و به‌دست او کشته مى‌شود. این مادر، یا دلباخته، به آهنگ بازآوردن جوان کشته شده به زندگانى، راه به جهان مردگان مى‌برد و هنگامى که او را به جهان زندگان باز مى‌آورد، بهاران فراز مى‌آید و این جهان شکفته و شاداب مى‌شود. بر این پایه، مى‌توان سیاوش را با «آتیس»، دلدار «سیبل»، در فریگیا یا با «تموز» که «ایشتار» بدو دلباخته بود در بابل یا با «ادونیس» که مادرش بر وى شیفته بود در فنیقیّه یا با «اوزیریس» که دل از مادرش «اوزیس» ربوده بود در مصر، سنجید (بهار، ص پنجاه‌ویک).

نام سیاوش، در اوستا «سیّاوَرْشْن»، از دو بخش «سیّاو» به‌معنى سیاه (پورداوود، ص ۲۳۴) و «اَرْشَن» به‌معنى مرد و نر (همان، ص ۲۲۶) ساخته شده است و به معنى «دارندۀ اسب سیاه» است. این نام نیز به پاس شبرنگ بهزاد، اسب نامدار سیاوش، بدو داده شده است. این نام در پهلوى «سیاوَخْشن» بوده است و «خ » ساکن پیش از «ش » افتاده و به «سیاوَش» دیگرگون شده است. ریختى دیگر از آن «سیاووش» و «سیاوُش» است (کزّازى، همان، ج ۳، ص ۱۹۰).

منابع :انجوى شیرازى، ابوالقاسم، مردم و قهرمانان شاهنامه، تهران، ۱۳۵۷ش؛ بهار، مهرداد، اساطیر ایران، تهران، ۱۳۵۲ش؛ پورداوود، ابراهیم، «کیانیان»، نک: یشتها؛ ثعالبى مرغنى، ابومنصور حسین‌بن محمّد، تاریخ غررالسّیر، تهران، ۱۹۶۳م؛ فردوسى، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش جلال خالقى مطلق، تهران، ۱۳۸۶ش؛ کزّازى، میرجلال%۸

منبع:

سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسی ، میرجلال الدین کزازی

 

دیدگاه بسته شده است.